تبليغاتX
آقای سوسک سیاه و خانوم خرمگس
الان از دانشگاه رسیدم دارم میرم خونه مامان بزرگم

این چن روزه سرگرمه عروسی خواهیم بود

فردا عروسی خالمه بعدم میره خونش :دی

خدا قسمت منم بکنه

پس یکی دو روزی نمی تونم باشم میام تعریف می کنم

فیلا 

+ تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 13:54 نويسنده خرمگس |
سلام ایول انگار دارم آپ می کنم :دی

امروز طبق معمول پنج شنبه بود و یه روز پرکارررررر

وای که چقدر سخت بود امروز خیلی خستم خیلی زیاد

صبح رفتیم دانشگاه و میلگردارو جوش زدیم و بعدش مفتول پیچیدیم دورش و با سیمان روشو

پوشندیم و شکل در آوردیم

وای که چه قدر سخت بود ماهایی که سختی ندیدیم فک کن هر لحظه مفتول میرفت تو دستم

دستم زخم میشد

الان دستام پر زخمه یا فک کن کیسه های چن کیلویی سیمان گچ که

واقعا آدم کمردرد میگیره رو جابجا کنی

فک کن یه بار آوردیم استاد گفته اون گچه برگردونین سیمان بیارین مام خنگگگگگگگگگگگگگ

پودر سنگ بردیم باز برگشتیم موفق شدیم سیمان بیریم

یعنی دیگه واقعا واسم کمر نمونده ها

بعدشم که یه کلاس دیگه اونجام با بوم و گواش کار کردیم داشتیم بافت ایجاد می کردیم

اونم ۳ ساعت بود و خستگیمونو بیشتر کرد

تیپم واسمون نمونده بود همه جامون سفید تو دانشگاه همه منو با دس نشون میدادن

بعد اونم که امتحان زبان داشتیم که هیچی نخونده بودم یعنی همینطوری رفتماااااا

یکی از پسرا میگه تو بیا پیش من بشین انگار بلدیااااااا گفتم آره جون خودت خیلی

بعدش تند تند ورقمو نوشتم البته خوب دادم آسون بود جیم زدم که برم

سوسکم قرار بود بیاد دنبالم اونم نمی دونست زود در میام تو راه بود

یه ۲۰ مینی وایسادم و اومدم و قهریدم باهاش و بعدشم یه گل گنده داد بهم منم موندم

اینو چیکار کنم آخه ؟؟؟؟؟؟

هرکاری می کردم نمی رفت تو کیفم تو دستمم تابلو بود شدید

با هر مشقتی بود نگهش داشتم و یهو موبمو در آودنی گل افتاد تو جوب

حالا وسط جاده وایسادیم من به سوسکی می گم تو رو خدا گلمو در آر اون میگه بیخیال کثیف شده

میگم نه می خوام باید درش بیاری میگه یکی دیگه واست می گیرم نهههه درش بیار بیچاره گلو درآورد

طلقشو پاک کرد و بازم دستمو دادم بهش و اومدیم

سوسکی بهم میگه تو که با این مهارت جوشکاری می کنی سیمان و گچ دررست می کنی

هر وقت خواستم ساختمون بسازم تو رو باید بیارم سر کارگر کنم

واقعا لطف داره به من :دی

بعدم تن تن اومدم خونه که مبادا مامان بابا نگران شن دیدم نه خیر تشریف بردن گردش

یه خوردم با سوسکی تو تل حرفیدیم

بازم ذوق مرگم چون سوسکمو دیدم بعد یه هفته وایییییییی موهاش در اومده دیگه کچل نیست

تو فامیل آفتابی که انقدر گرمی ؟

پیش تو سرما رو حس نمی کنم نفس

مرسی به خاطر همه ی خوبیات دوست دارم

 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 20:47 نويسنده خرمگس |
سلام

روزگار بر وفق مراد است و غم دوری سوسکمان عذابمان می دهد

خیلی دوست دارم هر روز سوسکم را ببینم ولی نمی شود

وقتی هم به سوسکی می گویم فقط هفته ای یک بار بهش برمیخورد

و می گوید خوب فشار کاریست تحمل

کن درست می شود و هر روز همدیگر را خواهیم دید

وای نشد لفظ قلم بنویسم :دی

سوسکی فک می کنه چرا اینجور میگم

نمی خوام منت بذارما ولی دلم پره خیلی زیاد

دو سال رفت سربازی قبل اون شاید چن ماه باهم بودیم اونم رابطمون زیاد نزدک نشده بود مث الان !

دو سال تموم شد ...

الان بعد اون دو ساله دیدنمون شده هفته ای یه بار حرفیدنمون روزی نهایتش اونم دیگه

بیشترینش شده

نیم ساعت !

می دونم سوسکی باید تلاششو بکنه ولی وقتی میگم می خوام ببینمت ناراحت شدن نداره

هی سوسکی می فهممت !

بهتم گفتم بازم تحمل می کنم انگار دارم عادت می کنم !

بدش فک کنین اون واسه خاطر من نمی تونه یه ساعت از کارش بزنه

ولی انتظار داره من پنجشنبه ساعت ۷ که دانشگاه می زنم بیرون کلی راه باهاش

 پیاده برم و ۸:۳۰ برسم خونه و مامان اینا از نگرانی بمیرن و بگن از هفته بعد خودمون میایم

ببین می خوام توام منو بفهمی من چطور شرایط تو رو تحمل می کنم ؟

ولی تو نمی خوای متوجه شی که من دخترم !

فک نکنم هیچ دختری اندازه ی من آزادی داشته باشه بهش گیر ندن

اگه منم از این دخترا بودم که دم به ساعت کنترلش می کردن گیر میدادن بهش نمی تونست بزنه بیرون

چیکار می کردی آقا سوسکه ؟

دلم برات یه ذره شده

می دونم دارم چرندیات می نویسم ولی سخته خیلی سخته

یکی دو روزم که دانشگاه بودم خدا رو شکر روی دختر پسرامونم باز شد

پسرامون که فک می کردیم پاستوریزن زبون در آوردن شدیدددد

تا اون حد که به دخترامون می گن آخه چجوری صب ساعت ۵ پا میشین اینا رو میمالین

به صورتتون

خدا بخیر کنـــــــــــــه

دوست دارم سوسک سیاهم

نفسمی هر روز بیشتر از دیروز می خوامت

از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد
كودك پس فردا
كفتر آن هفته
.
.
.
.

+ تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 16:52 نويسنده خرمگس |
 آخـــــــ که چه لذتــــــــــــی داره ناز چشماتـــــــــو کشیدنــــــ

الان من دارم پرواز می کنم انقده ذوق زدمممممممممممم

سوسکمو بعد ۱۰ روز دیدم وای فداش شم دارم میمیرم از ذوق فک کن زیر بارون

دو نفری یه راه طولانی رو اومدیم و من ذره ای احساس سرما یا خستگی نکردم

سوسکی تو فامیل آفتابی که انقدر گرمی و من دستمو بهت میدم و سرما رو حس نمی کنم ؟

ای وای چه قدر خوشگل و خوشتیپ شده بودی تا ضعف نکردم برم هنوز دستم بوی

خوشگل تو رو میده من الان یک عدد دیوونم دیوونه ی تو

بعد نوشت : راجع به دیدنمونم توضی میدم :دی

من رفتم دانشگاه و کلاس تشکیل نشد سوسکی قرار بود بعد کلاس بیاد اما چون تشکیل نشد زود تر

اومد و منم جلو ورودی دانشگاه منتظرش بودم اومد و دستمو دادم بهش و کلی راه اومدیم و

حرف زدیم

بلند بلند حرف می زدیم فک تو جاده تنهایی داشتیم میومدیم قشنگ بلند صداش میزدم

خیلی چسبید خیلی زیاد خدایا شکرت

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:51 نويسنده خرمگس |